نگین طلایی

 

 

 

دوستی تعریف می کرد:

اولین روزهایی که در آلمان بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل بر می داشت

و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح ‌ها زود به کارخانه می ‌رسیدیم

و همکارم ماشینش را در نقطه ی دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می کرد.

در آن زمان، 2000 کارمند کارخانه با ماشین شخصى به سر کار می آمدند.

روز اول من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم...

روز چهارم به همکارم گفتم: آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می ‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت: براى این که ما زود می رسیم و وقت براى پیاده ‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می رسند

و احتیاج به جاى پارکى نزدیک ‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سر کارشان برسند.

مگه تو این طور فکر نمی کنی؟!

 

 فرهنگ عامل اصلی در پیشرفت جوامع بشری است...

 

 


 

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. او یک آکواریم ساخت و با قرار دادن

یک دیوار شیشه‌ای در وسط آکواریم آن را به دو بخش تقسیم کرد. در یک بخش، ماهی بزرگی قرار داشت

و در بخش دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ماهی بزرگ‌تر بود. ماهی کوچک فقط غذای ماهی بزرگ بود

و دانشمند به او غذای دیگری نمی‌داد. او برای شکار ماهی کوچک بارها و بارها به سویش حمله برد،

ولی هر بار به دیوار نامریی که وجود داشت برخورد می‌کرد. همان دیوار شیشه‌ای که او را از غذای مورد علاقه‌اش جدا می‌کرد.

پس از مدتی، ماهی بزرگ از حمله و یورش به ماهی کوچک دست برداشت.

او باور کرده بود که رفتن به آن سوی آکواریم و شکار ماهی کوچک، امری محال و غیر ممکن است.

در پایان دانشمند شیشه‌ وسط آکواریم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت.

ولی دیگر هیچگاه ماهی بزرگ به ماهی کوچک حمله نکرد و به آن سوی آکواریم نیز نرفت!

دیوار شیشه‌ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش دیواری ساخته بود که از دیوار واقعی سخت‌تر و بلندتر می‌نمودو آن دیوار،

دیوار بلند باور خود بود!باوری از جنس محدودیت! باوری به وجود دیواری بلند و غیرقابل عبور! باوری از ناتوانی خویش…